... صدای دلبر ...
|
اواسط اردیبهشت هفته ای به نام هفته ی مشاغل در تقویم ها گنجانده شده است . برای زنگ انشاء سال سوم راهنمایی این موضوع را انتخاب کردم . (1) " در آینده می خواهید چکاره شوید ؟ " هفته بعد که به کلاس رفتم هر کدام از دانش آموزان انشایی نوشته بودند . بعضی ها کلیشه وار شغل هایی را انتخاب کرده و کلیشه وارتر در مورد آن انشائی نوشته بودند . . . شغل هایی مثل : معلم ، پلیس ، خلبان ، فوتبالیست و ... . یکی از بچه ها که شاگرد چندان درس خوانی نبود و یه خورده هم ( بیشتر از یه خورده ) فضول تشریف داشت برای خواندن انشاء اعلام آمادگی می کرد . حال بخوانید انشای دانش آموزی از خطه خراسان جنوبی و در روستایی محروم به نام میریک ( 2 ) که هم فال است و هم تماشا !!! راستی تا یادم نرفته پی نوشت ها رو حتما بخونید .
و اما اصل مطلب ( انشا ) در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
دخترکی هنگام رفتن به مدرسه هر روز در سر راهش از کنار درخت کوچکی که چند تا شکوفه داشت , می گذ شت . شکوفه های درخت بسیار زیبا ولی تعدادشان کم بود . دخترک برای اینکه درخت شکوفه های بیشتری بدهد , هر روز برای درخت آب می آورد و آن را آبیاری می کرد . تا این که درخت روز به روز بزرگ تر و شکوفه هایش زیبا تر شد . درخت و دخترک آنقدر به هم وابسته شدند که اگر روزی یکدیگر را نمی دیدند , شکوفه های درخت خشک می شد و دل دخترک می گرفت . تا این که زمستانی سخت همراه با طوفان شدیدی از راه رسید . تمام شاخ و برگ های درخت شکست و تقریبا چیزی از آن باقی نماند . وقتی دخترک درخت را دید , دیگر از آن خوشش نیامد و پس از آن هیچ وقت برای آبیاری کردن درخت نرفت . دخترک تصمیم گرفت برای خود یک درخت مصنوعی بگیرد که همیشه شکوفه های زیبایی داشته باشد !! برای درخت روز ها به سختی می گذشت تا اینکه یک روز مصمم شد ریشه هایش را آنقدر بلند کند تا به چشمه ای که از زیر زمین می گذشت برسد . وقتی به چشمه رسید هر روز قوی تر و بزرگ تر می شد , به طوریکه قشنگ ترین شکوفه ها بر روی شاخه هایش جوانه می زدند پس از آن هرگز کسی نتوانست آب را از او بگیرد و درخت شکوفه هایش را به کسی هدیه کرد که راه رسیدن به چشمه را به او نشان داده بود . اكنون زمستان است مواظب باشيم عشق مصنوعي را با عشق طبيعي عوض نكنيم .
ادامه مطلب |
|
دو نفر بر سر قطعه ای زمین دعوا می کردند . هر کدام می گفتند زمین از آن من است کار به جایی کشید تا نزد حضرت عیسی (ع) رفتند . آن حضرت چون سخن آنان را شنید فرمود : شما این را می گوئید ولی زمین چیز دیگری می گوید . گفتند : چه می گوید ؟ فرمود : می گوید که هر دوی شما از آن من هستید ! ادامه مطلب |
|
مردي وارد چلو كبابي شد . چون جا نبود ٫ پشت ميزي كه چسبيده به ميز صاحب چلو كبابي بود٫ نشست . از قضا هر كسي كه غذايش را خورده بود و مي خواست پو لش را حساب كند ٫ موقع عبو ر از كنار ميز به علت تنگي جا٫پاي آن آقا را لگد مي كرد و در نتيجه هر دفعه زمان پرداخت پو ل تو سط مشتريان آه از نهادش بلند مي شد و مي گفت : " آقا پاي من " . خلاصه اين قضيه چند بار تكرار شد و نوبت به حساب و كتاب خو د آن آقا رسيد . به صاحب چلو كبابي گفت : يك پرس چلو كباب كوبيده با يك نوشابه چقدر مي شو د ؟ صاحب چلو كبابي ٫پس از مدتي حساب و كتاب گفت : چهارده هزار و صد تومان . مشتري گفت : آقا چه خبره ! مگر اينجا ننوشتيد چلو كباب كوبيده ٫هزار و هشتصد تومان صاحب چلو كبابي گفت : چو ن شما هر بار مشتري ها ٫ مي خواستند پول غذايشان را پرداخت كنند٫مي گفتيد: آقا پاي من ... ما هم طبق گفته خودتان صورتحساب هفت نفر را پا ي شما حساب كرديم !! كاش يكي با شه كه موقع حساب و كتاب ر و ز قيا مت٫بگه :" آقا پاي من " و گرنه . . . . ادامه مطلب |