تبليغاتX
... اللهم عجل لولیک الفرج ...

 

منتظر بودم

منتظر دارکوب زمان

تا اين بار

 تلنگرش را

بر سرم بکوبد

غافل از اينکه

سالهاست

دارکوب زمان

تلنگر می زند و من غافلم !

 

این شعر که سروده خودمه در آخرین شماره ویژه نامه جیم روزنامه خراسان  تاریخ ۵/۹/۸۸ چاپ شده است .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 12:15  توسط مجید 

نمی خواستم بنویسم ...

چون لیاقت نوشتن از ائمه را ندارم ....

با خودم که تعارف ندارم ......

اما یه نیرویی گفت بنویس ....

به مناسبت شهادت امام جعفر صادق (ع) چند حدیث از ایشان را می نویسم :

1 - هر كه در چهار موقع، مالك نفس خود باشد: هنگام رفاه و توسعه زندگى، هنگام سختى و تنگ دستى، هنگام اشتهاء و آرزو و هنگام خشم و غضب، خداوند متعال بر جسم او، آتش را حرام مى گرداند.


2 - سزاوار است كه هر شخص مؤمن در بردارنده هشت خصلت باشد

هنگام فتنه ها و آشوب ها با وقار و آرام، هنگام بلاها و آزمایش ها بردبار و صبور، هنگام رفاه و آسایش شكرگزار، به آنچه خداوند روزیش گردانده قانع باشد،دشمنان و مخالفان را مورد ظلم و اذیّت قرار ندهد، بر دوستان برنامه اى را تحمیل ننماید، جسمش خسته، ولى دیگران از او راحت و از هر جهت در آسایش باشند .

3 - سكوت همانند گنجى پربهاء، زینت بخش حلم و بردبارى است; و نیز سكوت، سرپوشى بر آبروى شخص نادان و جاهل مى باشد.

4 - اوّلین محاسبه انسان در پیشگاه خداوند پیرامون نماز است، پس اگر نمازش قبول شود بقیه عبادات و اعمالش نیز پذیرفته مى گردد وگرنه مردود خواهد شد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 14:43  توسط مجید 

       با من بگو چگونه از رویش یاس ها بگویم ، وقتی که نرگس های چشمم در انتظار آمدنت سوسو

می زنند . هر شب با یاد تو به خواب می روم و صبح در انتظار ...

       می دانم که می آیی و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلب های خسته مان می زدایی و

اشک های زلالمان را از گونه هایمان برمی چینی . می آیی و ضریح گمشده یاسی کبود را نشانمان

می دهی و مسیح مریم را با خویش همراه می سازی . می آیی و صندوقچه موسی را برایمان

 می گشایی و آن گاه در کنار کعبه عشاق سر بر آستان بندگی خدایی می سایی که آمدنت را به

منتظران و مستضعفان جهان وعده داده بود . می آیی و فراسوی نگاه منتظرمان ، قلب های کوچک و

امیدوارمان را به هم پیوند می دهی و آن روز ، روز شادی چشم های منتظری است که عاشقانه

 می گریند و به سویت بال و پر می گشایند .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 12:50  توسط مجید 

             خدایا !

       به حرف های من گوش کن .

       می خواهم زندگی ام را ‌‌٬ همه ی زندگی ام را به تو بسپارم .

       روح ٬ جسم ٬ جان و تمام ترس ها و نگرانی ها و امیدها و آرزوهایم را به دستان تو می دهم .

       اگر تو می خواهی شکست بخورم ٬ با رضایت کامل آن را می پذیرم . هر چیزی که تو برایم

         مقدر داشته ای بهترین است . همه چیز من مال توست و من همه را به تو می سپارم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 12:35  توسط مجید 

سلام...

شرمنده از اینکه یه مدت تقریبا طولانی نبودم  که البته چند دلیل موجه و غیر موجه داشت..

اول اینکه یه مدت درگیر اون یکی وبلاگم بودم بعد هم که اوضاع این دانش آموزهای زیر دست ما یه مقدار

وقتمو بیشتر گرفت و البته یه  دلیل دیگه اینکه جاتون خالی ( ببخشید... در از جونتون ...) یه

 سر ماخوردگی گرفتم ... از اون سرماخوردگی ها ... توی سه هفته گذشته سه بار رفتم دکتر ولی هنوز

خوب خوب نشدم ...

     خلاصه قرص و کپسول و شربت و آمپول به مقدار فراوان مورد مصرف قرار گرفته و می گیرد . ان شاا...

که خوب بشیم.

عید غدیر مبارک ...

 

            مجددا عید غدیر رو بهتون پیشاپیش تبریک میگم و یه شعر هم برای فرج آقا امام زمان (عج)

می زارم  . امیدوارم خوشتون بیاد ...

 

کی می آیی ؟!

 

با نیامدنت ،

باران که نبارید ،

هیچ  . . .

ابرکی هم از آسمان مان نگذشت !

کی می آیی؟

نمی دانم !

چشم های بهار

بی نگاه تو می لرزد.

نگاه پنجره ها

بی چشمان تو تاریک است .

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/22ساعت 11:9  توسط مجید 

 

در انتظار امیدم ،

                          در انتظار امید

 طلوع پاک فلق را ،

                               چه وقت آیا من

 به چشم ــــ غوطه ورم در سرشک ــــ

                                                 خواهم دید ؟ (1)

 

مولای من !

        از گذشتگان هر که خبردار می شد که امت آخرالزمان ، یگانه امام و راهنمای خود را

 فراموش  می کنند ، دلش به حالمان سوخت ؛ چرا که باورشان نمی آمد که می توان

بدون خورشید هم زندگی کرد و باورشان نیامد که مگر می شود بدون گرمای محبوب ،

 روزگار سرد و یخ زده را گذراند .

        حبیب من !

قصه ی پر غصه فراق و جدایی تو را هر اهل دلی که بشنید از درد جانش به خزان نشست .

اهل دل که هیچ ، داستان غیبت تو را بر هر سنگ و گیاه و حیوانی که خواندند ، پژمرده گشت ...

کبوتران آسمان به حال ما بیچارگان رقت کردند ، ماهیان آب ها ، مدام عوض ما ظهور تو را طلب کردند .

        اما ...

        این درد را به کجا برم ؟

        ای حبیب همه ی جانهای پاک !

        ای حبیب هر سنگ و درخت !

        من ، من که باید مدام به انتظار تو باشم ،

        من که باید چشمانم همیشه ، اشک آلود نیامدنت باشد ،

        من که باید بغض بزرگی همواره راه نفسم را بگیرد ،

        آسوده و بی خیال

        به دور از تو ، به خود مشغول شدم

        آری همه ما به خود مشغول شدیم

        رفتیم به نماز ایستادیم و نفهمیدیم که او ، شرط نماز ؛

        یعنی قبله ما

        در کجا مانده است ؟

        نفهمیدیم که او در کجا تنها مانده است ؟

        نفهمیدیم که نماز بدون امام عشق ، معنا ندارد .

نفهمیدیم نماز بدون تکبیر پیشوای محبت ، نماز نیست و از این رو همه نمازهایمان رنگ عادت

به خود گرفت .

آری رفتیم به طواف حرم و نفهمیدیم که خورشید و ماه و ستاره ، همه مخلوقات طواف وجود او

 می کنند ،

به پرده کعبه چنگ زدیم و هیچ نفهمیدیم که پرده کعبه ، حرمت لباس او را نیز ندارد . نفهمیدیم

که این همه حاجیان ، را صفا گم کرده اند .

         و اینک که این همه را می نگری

         گریه ای غریب بر دلت سنگینی می کند .

         چه مدت ها که در هنگام اشک او بی خبر بوده ایم !

         چه ساعت ها که در هنگام حزن او ما بی خیال بوده ایم !

مولای من !

         آن قدر روزها و شب ها آمد که ما به خود نیامدیم و نپرسیدیم چرا تو در صحراها

         خیمه نشین شده ای .

         چرا دور از مردمان زندگی می کنی ؟

         ما به خود نیامدیم و تو هر روز امیدواری که ما به سویت برگردیم .

         تو هر روز چشم انتظاری که ما برای نیکبختی خودمان ،

         برای سعادت خودمان به سوی تو بر می گردیم .

مولای من !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 8:42  توسط مجید 

  

تو خوب مثل قناری

تو خوب مثل پرستو

تو مثل چلچله خوبی

 

تو مثل خورشیدی

که شرق شب زده را

                         ـــ غرق نور خواهی کرد

 

تو مثل معجزه

                         ـــ در وقت یاس و نومیدی ـــ

                                                            ظهور خواهی کرد .(1)

 

        حضرت مهدی ( عج ) در نیایشی می فرماید :

            پروردگارا ! شیعیان ما از نور وجود ما و باقی مانده ی سرشت ما خلق شده اند ، اما همین شیعیان ، به خاطر مغرور شدن به دوستی با ما و داشتن ولایت و از روی بی توجهی گرفتار گناهان بسیاری گشته اند .

           حال اگر گناهانی که آنان انجام داده اند ، جزء گناهانی است که بین تو و آن ها باید حل شود ،

پس به خاطر ما آن ها را ببخش و ما هم از آنها راضی هستیم و اما اگر گناهانی که انجام داده اند ، حق الناس و جزء گناهانی است که بین خودشان است و باید حق دیگران پرداخت شود ، برای پرداخت بدهی آنان ، از خمسی که در اموال برای ما مقرر کرده ای ، به عنوان تقاص و تاوان بدهی آنان برداشت کن و به طلب کاران آنها بده و آن شیعیان را وارد بهشت کن و از آتش جهنم دور ساز و آن ها را با دشمنان ما که گرفتار غضب تو هستند ، در یک مکان قرار نده . (2)

 1-      از جدایی ها – حمید مصدق

2-      بحارالانوار ــ 53 : 302 .

                                                            

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 8:32  توسط مجید 

 

 

در کدامین شب کوفه باز خواهی گشت ؟

در کدامین او ج ؟

در کدامین عرو ج ؟

چشم به راه آمدنت ,

در پس تمامی د ر یچه های زمین ایستاده ا م

چقدر دلم تنگ شده است !

و چشم هایم چه بزرگ شده اند !

و نطفه یک سوال که در سرم بارور می شود !

پس تو کی می آیی ؟

تو  ای وسعت بیداری ,

ای همه در یایی ,

که دلم  لبر یز  از عطش های بیابانی است .

کی می آیی؟.......

 

تا آپ بعدی که معلوم نیست کی باشه خدا نگهدار همتون

چون از شنبه یه ۲۰ روز شبانه روزی توی تربیت معلم کلاس دارم

از اول مهر هم که برای تدریس باید برم یه روستا که فعلا  معلوم نیست کجا باشه

 

پس فعلا خدا حافظ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 11:24  توسط مجید 

 

  آقا جون تولدت مبارک ، هزار و یکصد و هفتاد و چهارمین سال تولدت مبارک . دلم

 می خواد اینجا باشی و یه جشن تولدت بزرگ براتون بگیرم با یه کیک بزرگ و 1174 تا

 

شمع و شما بیاین و اونا رو فوت کنید ...

 

خیلی ساله که همه منتظرند ، منتظرند تا شما بیاین ، بیاین و این دنیا رو از این

 

ظلمت و دورنگی نجات بدین .

 

دلم می خواد ، خیابونا رو برای اومدنتون آب و جارو کنم .

 

آقا جون دلم می خواد این آخرین جمعه واین آخرین ندبه باشه که بدون حضور تو

 

سپری شد .

 

آقا جون بیا دیگه .

 

آقا جون یه نگاه هم به ما کن .

 

آقاجون از تو چی کم میشه بیای و یه دستی به سر ما بکشی .

...

 

ای درخشتانترین نور ، ای آفتاب پشت ابر ، ای منجی عالمیان ، ای پناه بی پناهان ،

 

ای دستگیر دردمندان ، ای گل نرگس ، ای یوسف کنعان ، بیا بیا بیا بیا بیا بیا ....

 

 

آقا جون یه آرزو دارم ، یه خواسته ، فقط می خوام بهت بگم  این اجازه رو بهم بده و

 

بهش گوش کن  .  نمی دونم اجابت می کنی یا نه ؟ ولی می گم !

 

آقا جون دلم می خواد بخوابم بیای .... پس بیا ....

 

 

 

 

ره آورد حکومت حضرت مهدی (عج)

 

بدانید ، آن کس از ما " حضرت مهدی (عج) " که فتنه های آینده را در یابید ، با چراغی

 

روشنگر در آن گام می نهد ، و بر همان سیره و روش پیامبر (ص) و امامان (ع) رفتار

 

می کند تا گره ها را بگشاید ، بردگان و ملت های اسیر را آزاد سازد ، جمعیت های

 

گمراه و ستمگر را پراکنده و حق جویان پراکنده را جمع آوری می کند .

 

 " حضرت مهدی (عج) " سال های طولانی در پنهانی از مردم به سر می برد ، آن

 

چنان که اثر شناسان ، اثر قدمش را نمی شناسند ، گر چه در یافتن اثر و نشانه ها

 

تلاش فراوان کنند . سپس گروهی برای درهم کوبیدن فتنه ها آماده می گردند ، و

 

چونان شمشیر ها صیقل می خورند .

 

دیده هاشان با قرآن روشنایی گیرد ، و در گوش هاشان تفسیر قر آن طنین افکند ، و

 

در صبحگاهان و شامگاهان جام های حکمت سر می کشند .

 

نهج البلاغه  - خطبه 152 –

 

منجی جهان آمد ...

 

 

 

میلاد گل و بهار جان آمد

                                                               برخیز که عید می کشان آمد

خاموش مباش زیر ا ین خرقه

                                                               بر جان جهان  دوباره جان آمد

برگیر به دست , پرچم عشاق

                                                                  فرمانده ی ملک لامکان آمد

گلزار ز عیش لاله باران شد

                                                                  سلطان زمین و آسمان آمد

با یار بگو که پرده بردارد

                                                               هین ! عا شق آخر الزمان آمد

آماده امر و نهی و فرمان باش

                                                               هشدار , که منجی جهان آمد

 

امام خمینی ( ره )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 11:8  توسط مجید 

    

 امروز قصه سفر را از آغاز دوره کردم , از آغاز تا پایان فقط یک خط سرخ بود , به سرخی خون تو که در میان خاطراتم خطی داغ از خو د به جا گذاشته است . اما توی این خط داغ , یک دنیا صحبت عاشقانه است که نمی توانم به زیبایی آنچه که هست تفسیر کنم که یک کهکشان آرزوهای سپید در کالبد دارد . اگر تو شکافی در آن به وجود بیاوری , یک آسمان شکوفه خواهی داد و بعد یک در یا احساس از آن تو خواهد بود ; مثل یک گنج هفت کلید است که هر کلید نام تو و یا توست .

     ای عز یز ! سال هاست تو را می شناسم ; نمی دانم صدای لطیف تو را کی شنیدم که این چنین عاشق زارت شدم , مانده ام اگر تو را با چشم ببینم با عشقت چه خواهم کرد .

     آن وقت که مرگ گل و مرگ برگ اتفاق می افتد و جسم نازنین تمام یاس های عالم شاپرک وار می فرسایند , آن وقت که بید ها بوی اشک پرنده را به خود       می گیرند می خواهیم که بیایی , تمام دنیا با یک کهکشان احساس به تو خواهند گفت که بیایی تا امیدشان به یاس دچار نشود .

     نگذار تا احساس های زشت , عشق تو را از میان بربایند که ناامیدی امانم را ببرد منتظرم تا دست تو تمام دردهایم را از جسم و روحم بزداید . منتظر لطیف ترین حرمت الهی خواهم بود , منتظر سپیدترین دست بشر , طولانی ترین آرزو و خوشبو تر ین نسیم الهی !

      آمدم , در زدم , اما چرا به این زودی راندی ام ؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نکرده ؟ چرا تا به حال یک قطره در انتظارت ذ وب نشده ام ؟ می دانم که ابلیس وجودم با بی شرمی  دلم را از آن خود کرده و برایم چیزی نماند جز کبر و آن هم رهایم کرد , حال هیچم ; بدون تو و بدون عشق تو . آن روز که عشق را قسمت   می کردی نبودم , اما از راهی دور , دستانم دراز بود ; آسمان نمی بار ید , زمین تر بود .

      از زمان اولین گر یه ام تا بحال عشق تو را در من تزر یق کردند ; حال , شک , تکه تکه عشقت را از قلبم می رباید . صدایت می زنم , بشنو , فریاد می زنم با جانم , دلم با گلو یم هم آوا می شود که ای منجی ! ای سوار سبز پوش جلگه همیشه سبز , کاش تو می ماندی !

      آن روز که از کنارم گذشتی از خاطر نمی برم که نسیم , بوی خوش پاکی ات را سال هاست که برایم هدیه می آورد .

      دلم می خواهد با اشک , نامه ای به پنهانی تمام راز های عالم بنو یسم , بعد دستی گرم از جنس لطیف تو هو یدا یش کند که نامه از آن من است , که من عاشق تر ینم .

 آه , اگر می دانستی که چقدر به عشقی چون تو می بالم " یا صاحب الزمان " .

..................... الهم عجل لولیک الفرج .....................

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 11:21  توسط مجید 

 

 

مولای من !

ای یوسف دور افتاده از کنعان امت اسلام ;

ای قلب تپنده قرآن ;

ای نور دیده ;

ای غر یب ;

ای اسیر جهل امت ;

ای رانده شده از شهر و دیار ;

ای بادیه نشین غم های بی پایان ;

ای سلطان عشق !

تو را با کدامین نامت صدا بزنم تا دلم آرام گیرد ؟

ای اشک ها مجالم دهید تا با مولای خود سخنی بگو یم , مولایی که تنها نامی از او           

     شنیده ام !

ای دل ! نسوز و بگذار تا بسازم با نام یوسف گم گشته ام .

ای دست ها نلرز ید و اجازه ی نوشتن را از من نگیر ید .

ای قلم ! اگر تو نیز دوست مرا می شناختی و در این دوستی به دوری می رسیدی و                    

     در این دوری به عین حقیقت می سوختی , به جای نوشتن , عو د می شدی و  

     آتش می گرفتی و ساحل غم را به عطر افسوس معطر می ساختی ...

آه از این همه دوری و بی پناهی ;

آه از این همه بیچارگی و در ماندگی .

عز یز من !

اگر چه شایسته تو نیستم , اما یتیمم و با یتیمی بزرگ شده ام و از یتیم انتظار فراوان نخواهد بود !

مگر نه این است که تو را پدر آخر الزمان و ما را ایتام تو نامیده اند ؟ !

مگر نه این است که ما دور از پدر مهربانی چون تو , شب ها را صبح کردیم و روزها را به شب رساندیم ؟

از تو می پرسم , ای پدر خو بان !

ما کی و کجا دست نوازش تو را در سیاهی ظلمت بر سر خود احساس کردیم . کی و کجا چشمانمان به روئت سیمای پدرانه ات روشن خواهد شد ؟

کی؟

کجا؟

........................  اللهم عجل لولیک الفرج ............................

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 11:27  توسط مجید 

... اللهم عجل لولیک الفرج ...

        

  شکوه ظهور تو هنوز پرچم تو فیق بر نیفراشته است و خورشید جمالت هنوز د یبای زر ین خود را بر زمستان جان ما نگسترده است , اما مهتاب ا نتظار , در شب های غیبت , سو سو ز نان چراغ دل ماست .

          نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حد یث تو ند به آدینه ها . د یگر از خشم روزگار به مادر نمی گر یزم و در نامهربانی های دوران , پدر را فر یاد   نمی کشم , دیگر رنج خار مرا به رنگ گل نمی کشاند , دیگر خیالم آ بستن غنچه های آرزو نیستند , د یگر هر کسی را محرم گر یستن کودکانه ام  نمی کنم .

          حکایت حضور , برای من یاد آور صبحی است که از خواب سیاهی برخاستم و بهانه پدر گرفتم . من همیشه سرمای غم را میان گرمی دست های پدرم گم می کردم .

        کاشکی کلمات من بی صدا بو د ند , کاشکی نو شتن نمی دانستم و فقط با تو حرف می زدم , کاشکی تیغ غیرت , عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز می گرفت و در سراپرده دل می نشاند , کاشکی دلدادگان تو مرا هم با خود می برد ند , کاشکی من جز هجر و وصال , غم و شادی نداشتم !

        می گو یند : چشم هایی هست که تو را می بینند , دل هایی هست که تو را می پرستند , پاهایی هست که با یاد تو دست افشان اند , دست هایی هست که بر مهر تو پای می فشارند . 

..................... اللهم عجل لولیک الفرج .......................

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 9:3  توسط مجید 

" انتظار پنجره پایان نیافت                   بغض های حنجره پایان نیافت "

 

بار دیگر جمعه  ای بود و دلی بود و امید و تمام چشم ها رو به افق دوخته بود , آسمان مکث کرد تا بیایی از سفر .

ای مسافر تمام قلب ها , لحظه لحظه سرخی غروب بر قلب های بیقرار شرر می ر یخت و با عبور لحظه ها , دل میان صحن سینه بی تاب پر می زد و چشم های انتظار خیره تر می شد , ولی انگار قرار نبود به چشم تر عاشقان قدم بگذاری .

آری باز جمعه ای دیگر از جنس تمام جمعه های انتظار غروب کرد , اما در آیینه اشکی چشمان کبوتران غریب , تک سوار آرزوهای سپید , جولان نداد .

عاشق جولانتم در دشت عشق

                                         مانده ام در حسرت برگشت عشق

مهربان ! با من بگو تا کدامین بهار باید جمعه شماری کنم ؟

ای مرد جمعه ی حضور , بیا که جمعه ها بیش از این طاقت تنهایی ندارند , بیا که عشق هم جای خالی ات را پر نکرد !

خبر داری چقدر یاس ها دلواپس تواند ؟ پیچک ها بر سر پر چین ها در انتظار تو نشسته اند ؟ و شکوفه های اطلسی در جمعه های بی کسی , بی قراری می کنند و بلبلان در این باغ غم زده آواز می خو انند و دیرگاهی است باران , خاک زخمی سرزمینم را نوازش نداده است .

جمعه ها در تمام سال ها و فصل ها عید من است , عید تمام لحظه های انتظار , عید تمام پابرهنگان , عید تمام انبیاست , بیا که عیدی سبزمان ,                     حضور بهاری توست !

مولا بگو کدامین جمعه می آیی ؟ کدامین ماه , کدامین فصل سبز , بگو تا تمام کوچه های بی عبور دلم را با مﮋه های پر یشان و اشک دیدگانم آب و جارو کنم , اگر چه من تمام جمعه ها در انتظار تو نشسته ام , تمام لحظه ها در انتظار تو نشسته ام .

 

چشم من منتظر و بارانی

مانده پشت همه ی پنجره ها

راهی اندازه ی یک جمعه فقط

مانده تا زمزمه پنجره ها

تا نیایی دل بی طاقت من

به خودش رنگ عدم می گیرد

پا به پای همه منتظران

عصر آدینه دلم می گیرد !

عصر آدینه دلم می گیرد !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 10:58  توسط مجید 

 

تو از راه می رسی ، درست هنگامی که دود ستم ها ، جهان را سیه چرده

 

و چرکین کرده باشد .

 

تو از راه می رسی ، درست هنگامی که قبیله ی قبله ، قلب های خویش را

 

 بر کف دست نهاده و پیش کش راه تو نما یند .

 

تو از راه می رسی ، در ست هنگامی که دنیا ، دستش را به سوی

 

 آمدن تو دراز کرده باشد .

 

تو از راه می رسی ، درست هنگامی که هلهله ی همه ی مشتاقان و

 

 فریاد همه ی مستضعفان ، نوید آمد نت را فریاد کنند .

 

 

تو از راه می رسی ، در ست هنگامی که گنداب فساد و ستم و

 

 تبعیض و نا روایی ، چهار سوی عالم را در بر گرفته باشد و

 

 همه ی دل ها و دیده ها،مشتاقانه تو را بطلبند !

 

آه ! که اگر می دانستم کجایی ،خویشتن خویش را به ردای سبز

 

و آسمانی ات می آویختم .

 

از دیده ، سرشک شادی می ریختم و به هیچ روی دامانت را از دست نمی نهادم !

 

 

آری ، ای مولا ! اگر یک بار ، تنها یک بار تو را ببینم ، از شادمانی

 

 بال در می آورم،پروازمی کنم و در هر فرصتی با خدای یگانه راز و نیاز

 

 می کنم تا مرا شایسته ی آن گرداند که همواره از فیض حضور و وجود مقدس تو،

 

 سرشار باشم .

 

 اگر یک بار ، تنها یک بار،تو را ببینم ،عاجزانه از خدا وند می طلبم

 

 که نعمت رویت خورشید را حتی لحظه ای از من نگیرد .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 10:11  توسط مجید 

 اللهم عجل لولیک الفرج 

 

       مانده ای در پس خورشید , رخت ز یباتر از هزاران باران , نگاهت مهربان تر از

 

هر برف و تو در یک جمعه می آیی . خورشید از روشنایی وجودت مسحور می شود و

 

از خجالت رنگ شرم بر تن می کشد . تو می آیی, آن روز دگر شب جمعه نیز سفید

 

پوش می شود , صدایت آبشار را برای ا بد یت خاموش می کند , سپیدی بخشندگی

 

ات برف را رو سیاه می کند .

 

        تو می آیی ,ولی در کدامین جمعه ؟ در کدامین صحنه ؟

 

 هر صبح جمعه با هزاران شوق از ره می رسد ولی غرو بش غمگینی عاشورا را برای

 

 عاشقانت تکرار می کند .

 

        مهدی جان ! گله دارم از روزگار , گله دارم از فردای جمعه که چرا تو را همچنان

 

در تار و پود د نیا نگه می دارد . فردای جمعه چگو نه باز روی د نیا می خندد ؟

 

مهدی جان در پس جمعه ها گم شده ای و با غروب جمعه در چشمانم انتظار

 

شده ای . نمی دانم چرا فردا ها می آیند و چرا این فرداها به دیروز تبدیل می شو ند .

 

 مگر تو یگانه این سرزمین نیستی , دلم خودش را با یادت در دیروز گم می کند و با

 

احساسات آن را در فردا می یابد . با تو در میان امواج سکوت به شکوه می پردازد و

 

در میان آینده ای مبهم امید دیدار می طلبد .

 

          مهدی جان بیا که دیگر دلها توان نالیدن , غم ها امید شنیدن و

 

 درد ها امید بهبودی ندارند ولی امید دیدن تو در غرو بی غمگین در میان کلبه ای از

 

آرزو همچنان سو سو می زند .

 

                           "   اللهم عجل لولیک الفرج   "

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 10:54  توسط مجید 

 اللهم عجل لولیک الفرج

     

تو همانی , همان تک سوار رویاها , همان که به هنگام بچگی , وقتی فقر و نداری و غمی به وسعت همه بی عدالتی ها , به خانه ما هجوم می آ ورد , مادر از تو حرف می زد ,

 

 می گفت : " فرشته واقعی عدالت تویی "

 

 می گفت : " همه قدرت ها در برابر قدرت تو سر  خم می کنند "

 

 می گفت : " وقتی شمشیر ظلم ستیز تو در عرش می درخشد , رعشه بر تن هیولای ظلم می افتد "

 

می گفت : " غصه نخور او یک روز می آید , یک روز جمعه , وقتی همه قلب ها از بی عدالتی و ظلم پوسیده اند , او می آید و به قلب ها

 

شادی می دهد وقـتی همه نرگس ها در زیر چکمه های نامردی له شده اند, او می آید و در رگ های نرگس ها دوباره زندگی جاری می شود .

 

زوزه کفتارهای لاشه خوار با شیهه اسب او خفه می شود . در یک آدینه مردی از جنس روشنی و آب از پشت ابر ها قـد م بر خاک

 

زمین می گذارد تا زمین تاریک از او نور گیرد . "

 

    و این گونه از بچگی تو را شناختم . هر جمعه من نیز چون میلیون ها منتظر , چشم به جاده های آسمان می دوزم . دست ها بالا می روند .

 

چشم ها لبریز از اشک می شوند و لب ها می خوانند :

 

 " اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن ... " و می دانم یک آدینه

 

عطر نرگس, زمین و آسمان را پر خواهد کرد .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:30  توسط مجید 

 

 

یوسف فا طمه , عا لم همه مشتاق توا ند

                                                                                                                                                             رخ  بر افروز دمی , بر سر بازار بیا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:16  توسط مجید 

مهدی بیا  

  

  سلام به مهدی فا طمه , به آبی آسمانی که  صداقت را از تو به ارث برده , سلام ای آشنا , گرمترین سلامم را بپذیر , گر چه باد بوی گل های محمدی را با خود دارد , گر چه خاک زبان یکرنگی و صداقت است , گر چه آسمان پاک و گسترده است اما , هیچ کدام برای ما مفهوم تو را ندارد . ما در قاموس حیات , صبر را برگزیده ایم , زیرا در آبی بیکران دریای محبت گرانبها ترین و نایاب ترین در درخشان اجر , صبری است که نصیب صابران می شود . بی شک در کمین هر شب سیاهی , سپیده دمی است که بی تردید از پشت کو های خاکستری سرک خواهد کشید و تاریکی را با نور پیوندی عجیب و باور نکردنی خواهد داد و طلیعه آفتاب چراغ راه خستگان خواهد شد .

     من هر روز در تاریکی هر طلوع و غروب زندگی را با امید آغاز می کنم و منتظرم تا شاید روزی طلوع آن طنین دل انگیز فر شته ای از آسمان با شد . کنون ای آشنا با دل ,با کوله باری که بر شانه نحیفم سنگینی می کند به سویت

 می آیم . من را بپذیر تا در طولانی ترین راه ها مرید مکتب محبت تو باشم . می دانم که هستی, می دانم که نا ظری بر همه عالم پس ,ای حضور غایب ,دست گیرم باش .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 10:30  توسط مجید 

 

 

شاد  گردد  شیعه   گر  بیند  ماه رخت

                                                   بین که ابر غم گرفته آسمان شیعه را
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 10:29  توسط مجید 

  مهدی جان

   

 

 امشب چراغ شبهایم خاموش است . مهتاب شبانه ام به خواب رفته , آسمان بی ستاره ام ابریست و چشمه چشمانم پر از اشک د لتنگی است .  در کوچه باغ بی کسی ام باز د لتنگ توام, بیا . می دانم که خواهی آمد . از پشت ثانیه های به بلوغ رسیده دعا و از بطن لحظه های ترک خورده انتظار . در هوای د ل ها جاری خواهی شد و خواهی آمد تا ستاره ای شوی بر شب های بی کسی ام . مهدی جان !

    تو امید همه انتظار های این همه عا شق در طول زمانی . قرن هاست در شب های جمعه با دعای کمیل فانوس جاده هایی را روشن می کنیم که می دانیم تواز آن خواهی گذ شت . هر صبح جمعه با دعای پر سوز ند به  زجر پنهان چشم هایمان را به سکوت جاده بی عبورت هد یه می دهیم و باز منتظر می شویم تا وقتی که تو سرانجام حضورت رابه درازای شب یلدا تفسیر کنی .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 10:25  توسط مجید 

 

 

 

در فراقت نه همین سوختن از اول عمر

                                                            تا د م مرگ همین است مرا کار بیا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 10:24  توسط مجید 

 

    اي  خورشيد رخ بر كشيده در پس ابر , اي سفر كرده هجران گزيده , تا كي تو هم چنان در غيبت  و ما چنين در هجران ؟ جهاني نثار قد ومت باد . آيا هجران امروز ما به فرداي وصال تو نمي رسد اي عزيز ! اي پيشواي محرومان , اي دادخواه مظلومان , اي فرياد رس درماندگان , اي آخرين اميد ديدگان جستجو گر , بر دروازه سحر قامت تو را منتظر است آيا مي شود كه شام تار هجران ما به صبح روشن وصالت بدل شود , اي رايت رسول خدا در دست , اي آخرين رسالت پيغمبران بدوش , اي شمشير علي (ع) بر كف , اي عصاي موسي در دست , اي ختم سليمان در انگشت , بر ما چه سخت كه همگان را ببينيم و تو را نبينيم , اي كمال موسي را وارث , اي شكوه عيسي را واجد , اي صبر ايوب را صاحب , چه دشوار است كه سخنان همه به گوشمان برسد و صداي دلنشين تو را نشنويم . اي يادگار خدا در زمين , اي دست تواناي حق در آستين , اي قرآن ناطق خدا , اي اسم اعظم الهي , چه سخت است كه لطفت را به عيان ببينم و دشمن در انكار وجود نازنينت بر ما طعنه زند .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 11:56  توسط مجید 

 

 

اي پرده دار عالم ! در پرده چند پنهان ؟

                                          بازآ و روشني بخش ، دلهاي باصفا را


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 11:55  توسط مجید 

 

سلامي به عمق تنهايي دل هاي همه چشم هاي منتظر , اي پيداي دور از چشم , من در اين روزگار

بي درخت , من در اين دود آلوده هراسناك , من در اين عصر اشك آميز پنجره نا پذ ير , تو را به

اندوهگينانه ترين وداع هاي عالم سوگند مي دهم  , من تو را به تشنگي شمشير ها و سيرابي برگ ها , من تو را به پريشاني درياها و اضطراب موج ها , من تو را به غربت پوپك ها و آوارگي نسيم ها , من تو را به عفت ياس ها و عصمت شكوفه ها , من تو را به مظلوميت شقايق ها و معصوميت نرگس ها سوگند

 مي دهم كه : مرهم مقدس نگاهت را از زخم باستاني من بگير !

آن قدر به انتظارت نشستم كه پرنده در دست هايم آشيانه ساخت ! آن قدر به انتظارت نشستم كه پيچك همسايه در من پيچيد و بر شانه ام گل داد ! آن قدر به انتظارت نشستم كه زمان را درتار و پود انتظار,

گم كرده ام . مي خواهم پرنده نگاه تو را از پشت پنجره اي بنگرم كه بر اطرافش پيچك هاي ابديت پيچيده است , مي خواهم تو را در سپيده دم آدينه اي شبنم گير , در خم سجاده اي ملاقات كنم و گل هاي زندگاني ام را در عطر گيسوانت پرپر سازم ! اي يوسف زهرا , آقاي من , به انتظار تو كه بيايي و ما عاشقان مشتاق سجاده نشين را به گرمي وجودت , دم زندگي ببخشي ! ما را پناه ده در سايه سار الطافت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 11:53  توسط مجید