... صدای دلبر ...
|
مولای من ! ای یوسف دور افتاده از کنعان امت اسلام ; ای قلب تپنده قرآن ; ای نور دیده ; ای غر یب ; ای اسیر جهل امت ; ای رانده شده از شهر و دیار ; ای بادیه نشین غم های بی پایان ; ای سلطان عشق ! تو را با کدامین نامت صدا بزنم تا دلم آرام گیرد ؟ ای اشک ها مجالم دهید تا با مولای خود سخنی بگو یم , مولایی که تنها نامی از او شنیده ام ! ای دل ! نسوز و بگذار تا بسازم با نام یوسف گم گشته ام . ای دست ها نلرز ید و اجازه ی نوشتن را از من نگیر ید . ای قلم ! اگر تو نیز دوست مرا می شناختی و در این دوستی به دوری می رسیدی و در این دوری به عین حقیقت می سوختی , به جای نوشتن , عو د می شدی و آتش می گرفتی و ساحل غم را به عطر افسوس معطر می ساختی ... آه از این همه دوری و بی پناهی ; آه از این همه بیچارگی و در ماندگی . عز یز من ! اگر چه شایسته تو نیستم , اما یتیمم و با یتیمی بزرگ شده ام و از یتیم انتظار فراوان نخواهد بود ! مگر نه این است که تو را پدر آخر الزمان و ما را ایتام تو نامیده اند ؟ ! مگر نه این است که ما دور از پدر مهربانی چون تو , شب ها را صبح کردیم و روزها را به شب رساندیم ؟ از تو می پرسم , ای پدر خو بان ! ما کی و کجا دست نوازش تو را در سیاهی ظلمت بر سر خود احساس کردیم . کی و کجا چشمانمان به روئت سیمای پدرانه ات روشن خواهد شد ؟ کی؟ کجا؟ ........................ اللهم عجل لولیک الفرج ............................ ادامه مطلب |