تبليغاتX
... اللهم عجل لولیک الفرج ...

 

د رد خواهم  د وا نمی خواهم

 

غصه خواهم نوا نمی خواهم

 

عاشــقم عاشـــقم ,  مـریـــض تــوا م                زین مریض من شفا نمی خواهم

 

مـــن  جـفا یــت   بــجا ن   خریــدارم                از  تـو  تـرک   جـفا نمی خواهم

 

ا ز  تـــو  جـا نا  جــفا ,  وفـا با شـــد                پـس د گــر مـن وفـا نمی خواهم

 

تــو  صـفـای مـنی  و   مـروه ی مـن                 مــروه را بـا  صـفـا نمی خواهم

 

صوفی از وصل د وست بی خبراست                 صـــوفی  بـی صـفـا نمی خواهم

 

تــو دعـای مــنی  ,  تــو ذ کــر مــنی                ذ کــر و فکـر و دعا نمی خواهم

 

هــر طــرف رو  کــنم   تـوئی  قـبـله                   قــبله ,   قــبله نــما نمی خواهم

 

هــر کـه را بــنگری فـدائی تــواست                   مــن فــدایـت ,  فــدا نمی خواهم

 

 همه آ فاق روشن از رخ تو است

 

ظاهـری  جای پــا نمی خواهـم

 

امام خمینی ( قد س سره الشریف )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:56  توسط مجید 

 

 

برخی از شما می گویید : " شا د ما نی برتر از اند وه است . "

 

 د یگران می گویند : " نه , اند وه برتر است . "

 

اما من به شما می گویم که این د و از یکد یگر جدا نیستند .

 

آنها با هم می آیند , و هنگامی که یکی از آنها تنها با شما سر سفره تان می نشیند ,

 

 یاد تان باشد که آن دیگری بر بسترتان خفته است .

 

***

ای دوست غمگین من , اگر می توانستی ببینی که بخت بد که شکست تو در

 

 زند گیت بوده , همان نیرویی است که قلبت را روشن می کند , روحت را از

 

 مغاک تمسخر بیرون می آورد و تا عرش احترام بالا می برد , آنگاه رضا به داده

 

می دادی و آن را میراثی می دانستی که تعلیمت می دهد و آگاهت می کند .

 

***

من هرگز غم های بزرگ د لم را با شاد مانی های کوچک مرد م عوض نمی کنم .

 

 من هرگز نمی گذارم اشک هایی که غم ازهر پاره ام بر گونه هایم جاری می سازد ,

 

به خنده بد ل شوند . ای کاش زند گیم برای همیشه اشکی و لبخندی بماند .

 

 

***

حقیقت آد م ها آ ن نیست که بر شما آشکار می کنند , بلکه آن ا ست که از آشکار

 

 کرد نش بر شما عاجزند .

 

     بنابراین , اگر می خواهید آنها را بشناسید , به آنچه می گویند گوش ندهید , بلکه به

 

آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:53  توسط مجید 

خدایا !!!! 

 

 

" مرد  د ستا نش را به سوی آ سمان  د را ز کرد و گفت :

 

خدایا سلا م !

 

امشب , می خواهم ا ند کی با تو صحبت کنم . امشب به کسی برای شنید ن نیاز دارم . به

 

کسی برای گوش دادن به نگرانی ها و ترسهایم .

 

خدایا تو خود شاهدی که به تنهایی نمی توانم . از تو می خواهم تا خا نواده ام را در پناه

 

خود حفظ کنی و علیرغم سر نوشتی که برایشان رقم زده ای زند گیشان را پر از

 

اطمینان و اعتماد نمایی .

 

به من ایمان عطا کن تا بد ون ترس و واهمه با لحظه لحظه زند گیم روبرو شوم .

 

خدایا از تو سپاسگزارم که به حرفهایم گوش دادی شب بخیر , دوستت دارم .

 

.......

 

 

 آنگاه زمزمه کرد :

 

خدایا با من حرف بزن ! و سینه سرخی  آ واز خواند .اما مرد نشنید .

 

پس د وباره گفت : خدا یا  با من حرف بزن ! و آسما ن غرش کرد .

 

اما مرد باز هم  نشنید .

 

به اطراف نگاهی انداخت و گفت : خدایا بگذار تا تو را ببینم  !

 

 وستاره ای د ر آسمان روشن تر شد و چشمک زد .

 

اما مرد ند ید و فریاد زد : خد ایا معجزه ای به من نشان بده !

 

و نوزادی به د نیا آمد . اما مرد متوجه نشد .

 

در ناامیدی گریه سر داد و گفت :

 

 خدایا مرا لمس کن , بگذار بدانم که در اینجا حضور داری !

 

پروانه ای روی شانه هایش نشست . اما ا و آن را د ور کرد .

 

 مرد فریاد زد که به کمکت نیاز دارم و نامه ای دریا فت کرد , پر از خبر های شاد و

 

 امید وارکننده , اما ا و آ ن را خواند و به کناری اندا خت و از آنجا د ور شد .

 

خدا در همین جاست , همین نزدیکی ها ...

 

در همین چیز های به ظاهر ساده و بی اهمیت . نعمت های خداوند ممکن است آن طور

 

که متتظرش هستید به دستتان نرسد ! "

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 9:43  توسط مجید