تبليغاتX
... اللهم عجل لولیک الفرج ...

 اللهم عجل لولیک الفرج

     

تو همانی , همان تک سوار رویاها , همان که به هنگام بچگی , وقتی فقر و نداری و غمی به وسعت همه بی عدالتی ها , به خانه ما هجوم می آ ورد , مادر از تو حرف می زد ,

 

 می گفت : " فرشته واقعی عدالت تویی "

 

 می گفت : " همه قدرت ها در برابر قدرت تو سر  خم می کنند "

 

 می گفت : " وقتی شمشیر ظلم ستیز تو در عرش می درخشد , رعشه بر تن هیولای ظلم می افتد "

 

می گفت : " غصه نخور او یک روز می آید , یک روز جمعه , وقتی همه قلب ها از بی عدالتی و ظلم پوسیده اند , او می آید و به قلب ها

 

شادی می دهد وقـتی همه نرگس ها در زیر چکمه های نامردی له شده اند, او می آید و در رگ های نرگس ها دوباره زندگی جاری می شود .

 

زوزه کفتارهای لاشه خوار با شیهه اسب او خفه می شود . در یک آدینه مردی از جنس روشنی و آب از پشت ابر ها قـد م بر خاک

 

زمین می گذارد تا زمین تاریک از او نور گیرد . "

 

    و این گونه از بچگی تو را شناختم . هر جمعه من نیز چون میلیون ها منتظر , چشم به جاده های آسمان می دوزم . دست ها بالا می روند .

 

چشم ها لبریز از اشک می شوند و لب ها می خوانند :

 

 " اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن ... " و می دانم یک آدینه

 

عطر نرگس, زمین و آسمان را پر خواهد کرد .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:30  توسط مجید 

     

در خبر است که روزی قسمتی ازخانه امام سجاد (ع ) دچار آتش سوزی شد , در حالی که حضرت به نماز مشغول بودند . اهل خانه فریاد می زدند :

 

آتش !  آتش !  اما حضرت متو جه نشدند تا دیگران آمدند و آتش را خاموش کردند . بعد از اتمام نماز از حضرت پرسیدند که چطور شما از این همه

 

سر و صدا غافل بودید ؟

 

حضرت فرمود : آتش بزرگ قیامت آنچنان مرا مشغول کرده بود که از آتش کوچک دنیا غافل ماندم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:28  توسط مجید 

 

از افلاطون پرسیدند : که در دنیا چگونه زندگی کردی ؟

 

گفت: به اضطرار آمدم و متحیر زیستم , و اینک به اکراه از آن بیرون می روم و اینقدر معلوم شد که هیچ معلومم نشد!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:27  توسط مجید 

         دخترکی هنگام رفتن به مدرسه هر روز در سر راهش از کنار درخت کوچکی که چند تا شکوفه داشت ,

 می گذ شت . شکوفه های درخت بسیار زیبا ولی تعدادشان کم بود . دخترک برای اینکه درخت شکوفه های بیشتری بدهد , هر روز برای درخت آب می آورد و آن را آبیاری می کرد . تا این که درخت روز به روز بزرگ تر و شکوفه هایش زیبا تر شد . درخت و دخترک آنقدر به هم وابسته شدند که اگر روزی یکدیگر را نمی دیدند , شکوفه های درخت خشک می شد و دل دخترک می گرفت . تا این که زمستانی سخت همراه با طوفان شدیدی از راه رسید . تمام شاخ و برگ های درخت شکست و تقریبا چیزی از آن باقی نماند . وقتی دخترک درخت را دید , دیگر از آن خوشش نیامد و پس از آن هیچ وقت برای آبیاری کردن درخت نرفت . دخترک تصمیم گرفت برای خود یک درخت مصنوعی بگیرد که همیشه شکوفه های زیبایی داشته باشد !!

        برای درخت روز ها به سختی می گذشت تا اینکه یک روز مصمم شد ریشه هایش را آنقدر بلند کند تا به چشمه ای که از زیر زمین می گذشت برسد . وقتی به چشمه رسید هر روز قوی تر و بزرگ تر می شد , به طوریکه قشنگ ترین شکوفه ها بر روی شاخه هایش جوانه می زدند  پس از آن هرگز کسی نتوانست آب را از او بگیرد و درخت شکوفه هایش را به کسی هدیه کرد که راه رسیدن به چشمه را به او نشان داده بود .

 

  اكنون زمستان است  مواظب باشيم عشق مصنوعي را با عشق طبيعي عوض نكنيم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:25  توسط مجید 

 

 

یوسف فا طمه , عا لم همه مشتاق توا ند

                                                                                                                                                             رخ  بر افروز دمی , بر سر بازار بیا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:16  توسط مجید 

 

 

در کلاس روزگار


درسهای گونه گونه هست


درس دست یافتن به آب و نان


درس زیستن کنار این و آن


درس مهر


درس قهر


درس آشنا شدن


درس با سرشک غم ز هم جدا شدن


در کنار این معلمان و درسها


در کنار نمره های صفر و نمره های بیست


یک معلم بزرگ نیز


در تمام لحظه ها , تمام عمر


در کلاس هست و در کلاس نیست


نام اوست : مرگ


و آنچه را که درس می دهد


زندگی است .

 

 

فریدون مشیری

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:14  توسط مجید 

 

 

 مها تما گاندی می گوید : هفت چیز انسان را از پا در می آورد و هلاک می سازد :

 

1- سیاست بدون شرف

 

2- لذت  بدون وجدان

 

3- پول    بدون   کار

 

4- شناخت بدون ارزشها

 

5- تجارت بدون اخلاق

 

6- دانش بدون انسانیت

7- عبادت بدون فداکاری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:10  توسط مجید